واقعا نمیدونم چه فکری میکردم با خودم؟؟!!
- سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۴۴ ب.ظ
- ۰ نظر
اون روزا نمیدونم چی تو فکر و ذهنم بود که این همه کارهای اشتباه کردم. نمازم رو هم که میخوندم.اصلا تو فامیل به دینداری معروف بودم. پس چرا نمازم جلوی کارامو نگرفت. چرا این همه بی پروا بودم؟؟ چرا این بی پروایی رو ادامه دادم؟؟؟ اصلا کی به من نگاه میکرد؟؟؟ قد 167 وزن 100. نمونه یه دختر چاق بی اعتماد به نفس زشت.
دانشگاه قبول شدنم که دیگه فاجعه بود. تو یه شهر خیلی خیلی دور. انگار زنجیر پاره کرده بودم.چقدر احمق بودم! خوشحالم بودم تازه. دانشگاه دولتی قبول شدم اونم مهندسی که رشته موردعلاقم بود. درسم که خوب بود. ولی نخوندم اونجور که باید میخوندم. چرا نخوندم؟؟ وای که چقدر پشیمونم. اون همه وقت با ارزش رو تلف کردم. شاید الانم دارم میکنم.اره! دارم ادامه میدم همون اشتباهات رو. البته شاید فردا فکر نکنم اینا همه اشتباه بوده.شاید فردا بشم همون آتنه قبلی. چی میشد همیشه همینجوری بودم. نمیشدم اون آتنه سر به هوای بی محابای بی پروا. از هیچ چیز و هیچکس نگذشتم.همه رو امتحان کردم. کافی بود یه اشاره کنن. زندگیمو سخت کردم.
شاید میخواستم انتقام بگیرم.ازکی؟؟ از خودم؟ مگه چکار کرده بودم!من که کار اشتباهی نکردم؟؟مگه تقصیر من بود که پدرم تو سن 5 سالگی بهم دست درازی کرد. آخ چقدر سبک شدم. تا حالا به کسی نگفته بودم. تو این دل وامونده دفنش کرده بودم. ولی سخت بود برام. واقعا سخت بود. هرچی که الان هستم و هرکاری که کردم بخاطر کاریه که پدرم کرد. چرا همچین پدری نصیبم شد. وقتی که مرد 4 تا زن صیغه ای داشت 2 تا دائم. این همه زن میخواست چکار.
اذان گفته ایکاش میتونستم نمازمو بخونم.ولی نمیشه. باید صبر کنم تا ساعت 4. الان فقط آغوش خداست که آرومم میکنه.البته اگر راهم بده
- ۹۶/۱۱/۲۴