برف تویی چتر تویی بارش هر ابر تویی گرم نگه دار مرا ...

دلم میخواست بنویسم

همکار جدید

روز اولی که رئیس گفت قراره یه همکار جدید داشته باشم اصلا خوشحال نشدم. البته اینکه هر روز توی دفتر تنها بود هم برام خوشایند نبود چون رئیس همش یا شهرک بود یا نظارت چاپ یا قرار با مشتری. نگفت کیه و چکاره ست و آقاست یا خانمه. فقط فهمیدم که آشناست. روزی که اومد اولا که اصلا نفهمیدم همکار جدیدمه. دفتر خیلی شلوغ بود. یه آدم پرحرف اومده بود نشسته بود یکریز حرف میزد.سردرد شده بودم. وقتی اومد خوشحال شدم گفتم شاید اینو ببینه پاشه بره که البته همینجور هم شد. رئیس داشت باهاش حرف میزد. منم که تازه شستم خبردار شده بود همکار جدیده سرتا پاش رو نگاه کردم و با خودم گفتم اوه اوه اینو نمیشه با ده من عسل خورد. از اون آدمهای بدعنقه.منم آدم خونگرم و حراف.اصلا دوست نداشتم همکارم بشه. گفتم شاید از کار خوشش نیاد بره. ولی خب قرار شد از فردا بیاد. هیچی دیگه. گفتم از فردا یه دیوار به دیوارهای دفتر اضافه میشه. 


خدا رو شاکرم که همه پیش داوری هام غلط از آب در اومد. این پسر دنیای خوبیهاست. هر روز بهش میگم مرسی که هستی. خونگرم مهربون صادق پرتلاش و بی ریاست. باهم درد و دل میکنیم.مشورت میکنیم. خیلی از حرفایی که نمیتونم نه به داداشام بگم نه به آبجیم نه حتی به شوهرم به همکارم میگم. خلاصه خیلی خوبه که هست. اصلا دوست ندارم بره. ایکاش برای همیشه همکارم بمونه.

  • آتنه نظامی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی