برف تویی چتر تویی بارش هر ابر تویی گرم نگه دار مرا ...

دلم میخواست بنویسم

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

همکار جدید

روز اولی که رئیس گفت قراره یه همکار جدید داشته باشم اصلا خوشحال نشدم. البته اینکه هر روز توی دفتر تنها بود هم برام خوشایند نبود چون رئیس همش یا شهرک بود یا نظارت چاپ یا قرار با مشتری. نگفت کیه و چکاره ست و آقاست یا خانمه. فقط فهمیدم که آشناست. روزی که اومد اولا که اصلا نفهمیدم همکار جدیدمه. دفتر خیلی شلوغ بود. یه آدم پرحرف اومده بود نشسته بود یکریز حرف میزد.سردرد شده بودم. وقتی اومد خوشحال شدم گفتم شاید اینو ببینه پاشه بره که البته همینجور هم شد. رئیس داشت باهاش حرف میزد. منم که تازه شستم خبردار شده بود همکار جدیده سرتا پاش رو نگاه کردم و با خودم گفتم اوه اوه اینو نمیشه با ده من عسل خورد. از اون آدمهای بدعنقه.منم آدم خونگرم و حراف.اصلا دوست نداشتم همکارم بشه. گفتم شاید از کار خوشش نیاد بره. ولی خب قرار شد از فردا بیاد. هیچی دیگه. گفتم از فردا یه دیوار به دیوارهای دفتر اضافه میشه. 


خدا رو شاکرم که همه پیش داوری هام غلط از آب در اومد. این پسر دنیای خوبیهاست. هر روز بهش میگم مرسی که هستی. خونگرم مهربون صادق پرتلاش و بی ریاست. باهم درد و دل میکنیم.مشورت میکنیم. خیلی از حرفایی که نمیتونم نه به داداشام بگم نه به آبجیم نه حتی به شوهرم به همکارم میگم. خلاصه خیلی خوبه که هست. اصلا دوست ندارم بره. ایکاش برای همیشه همکارم بمونه.

تماس اول

دیروز بعد از دوهفته زنگ زد.اونم 5 بار.روز جمعه بعدازظهر. از وقتی قرار شده هر دوهفته یکبار زنگ بزنه دیگه اصلا به گوشیم سر نمیزنم. بیشتر وقتا یا خاموشه یا شارژ نداره. البته این روزا گوشی درست و حسابی هم ندارم. شایدم اگر داشتم فرقی نمیکرد. وقتی منتظر کسی نیستم که زنگ بزنه یا اس بده به گوشیم بی توجهم. میدونم این چیزا رو دو ماه دیگه فراموش میکنم. چقدر خوبه که فراموش میکنم.فراموشی خوبه

واقعا نمیدونم چه فکری میکردم با خودم؟؟!!

اون روزا نمیدونم چی تو فکر و ذهنم بود که این همه کارهای اشتباه کردم. نمازم رو هم که میخوندم.اصلا تو فامیل به دینداری معروف بودم. پس چرا نمازم جلوی کارامو نگرفت. چرا این همه بی پروا بودم؟؟ چرا این بی پروایی رو ادامه دادم؟؟؟ اصلا کی به من نگاه میکرد؟؟؟ قد 167 وزن 100. نمونه یه دختر چاق بی اعتماد به نفس زشت. 


دانشگاه قبول شدنم که دیگه فاجعه بود. تو یه شهر خیلی خیلی دور. انگار زنجیر پاره کرده بودم.چقدر احمق بودم! خوشحالم بودم تازه. دانشگاه دولتی قبول شدم اونم مهندسی که رشته موردعلاقم بود. درسم که خوب بود. ولی نخوندم اونجور که باید میخوندم. چرا نخوندم؟؟ وای که چقدر پشیمونم. اون همه وقت با ارزش رو تلف کردم. شاید الانم دارم میکنم.اره! دارم ادامه میدم همون اشتباهات رو. البته شاید فردا فکر نکنم اینا همه اشتباه بوده.شاید فردا بشم همون آتنه قبلی. چی میشد همیشه همینجوری بودم. نمیشدم اون آتنه سر به هوای بی محابای بی پروا. از هیچ چیز و هیچکس نگذشتم.همه رو امتحان کردم. کافی بود یه اشاره کنن. زندگیمو سخت کردم. 


شاید میخواستم انتقام بگیرم.ازکی؟؟ از خودم؟ مگه چکار کرده بودم!من که کار اشتباهی نکردم؟؟مگه تقصیر من بود که پدرم تو سن 5 سالگی بهم دست درازی کرد. آخ چقدر سبک شدم. تا حالا به کسی نگفته بودم. تو این دل وامونده دفنش کرده بودم. ولی سخت بود برام. واقعا سخت بود. هرچی که الان هستم و هرکاری که کردم بخاطر کاریه که پدرم کرد. چرا همچین پدری نصیبم شد. وقتی که مرد 4 تا زن صیغه ای داشت 2 تا دائم. این همه زن میخواست چکار. 


اذان گفته ایکاش میتونستم نمازمو بخونم.ولی نمیشه. باید صبر کنم تا ساعت 4. الان فقط آغوش خداست که آرومم میکنه.البته اگر راهم بده